رمان سرا

رمان تمنای وجودم

ساعتی بعد که به که به شرکت برگشتم کف زمین پاک شده بود و میز هم کمی جم و جور شده بو د یا بهتر بگم یه گوشه میز کوپه شده بود .یه خودکار و دفتر هم رو میز بود .یه لبخند اومد گوشه لبم .

به سمت دستشویی رفتم .آستینم رو بالا زدم تا دست و صورتم رو بشورم که نگاهم افتاد به نوشته ها .خیلی آروم آستینم رو کشیدم پایین .بیخیال صورت شستن شدم .با صدای تلفن امدم بیرون .

اینجام ولکنمون نیستن

بعد از این که به تلفن پاسخ دادم.آستینم رو زدم بالا شروع کردم به انتقال اونها به دفتر مورد نظر .
یکدفه در اتاق امیر باز شد .زودی آستینم رو کشیدم پایین.امیر بدون اینکه به من نگاه کنه رفت طرف اتاق مشترک مهندسین

(حالا چه قیافه ای هم گرفته واسه من )


دوباره آستینم رو بالا دادم تا بقیه نوشته ها رو بنویسم اما چون سریع آستینم رو داده بودم بالا نصفش پاک شده بود .از حرص خودکار و پرت کردم رو میز و به صندلیم تکیه دادم.

نیما هم از اتاقش اومد بیرون و به احترام سری تکون داد .من هم همینطور


(.این پسر چه با ادبه ...بر عکس اون رفیق بی تربیت از خود راضیش )


نیما هم رفت تو همون اتاق مهندسین.


هی ی ی ی ،من هم الان باید انجا باشم ،نه اینجا پشت این میز


چشمم افتاد به یه دفتر تلفن .برش داشتم و دنبال شماره تلفن شرکت معراج گشتم

وای ،این سرحدی چقدر بد خطه.....خودمونیم ها من اصلا چشم دیدن این سرحدی رو نداشتم .

با هزار بالا و پایین کردن دفتر شماره رو پیدا کردم و بلاخره یه جوری تونستم اون ارقام رو از اون شرکت بگیرم و تو دفتر بنویسم .

انقدر دلم میخواست میرفتم تو کامپیوتر و GAIME بازی میکردم اما از خشم اژدها میترسیدم ....این تلفون هام زنگ نمیزدن زنگ نمیزدن ،یهو همشون با هم به صدا در میومدن .خلاصه تا آخر وقت یه جوری سر کردم .


برای روز دوم وقتی جلو در شرکت رسیدم برای اولین بار آرزو کردم سرحدی پشت میزش نشسته باشه .ولی زهی خیال باطل .
این شیرین این دوروز هم نیومد .میگفت مریض و حال خوشی نداره.از اول هم من همش دنبال خودم میکشوندمش وگرنه اون اصلا اهل دانشگاه نبود .

به جون خودم فردا من دیگه نیستم .اصلا قرار هم هست نباشم .ناسلامتی قرار ۴ روز در هفته اینجا باشم .اون هم برای پایان کار نه منشی این آقای بد اخلاق .خدایی این ۲ روز که منشی بودم بد جور رفته رو اعصابم.جواب سلامم هم به زور میده .حالا خوبه همه کارام و دقیق انجام میدم .میز هم که تمیز کردم .

همونطور داشتم غر میزدم که امیر و نیما از اتاق با هم اومدن بیرون .
-سلام
امیر که مثل همیشه زورش اومد جواب هم بده .اما این نیما جای اون هم احوالپرسی کرد چقدر این پسر خوب و باادبه.انشاءالله خوشبخت بشه ..البته با شیوا ...

با هم رفتن تو اتاق مهندسین .باز یه آه کشیدم .....


یه یک ساعتی گذشته بود که چنتا مرد که خیلی هم متشخص بودن ،وارد شدن .سلام کردم یکی از اونها جلوتر اومد و بعد از این که سلامم رو پاسخ داد گفت که قرار ملاقات دارن .من هم مثل گیجها پرسیدم :با کی ؟
- با مدیریت این شرکت
متعجب شدم چرا امیر حرفی نزده .به هر صورت گفتم که منتظر اونها بودن و به اتاقی که مخسوس این ملاقاتها بود راهنماییشون کردم .در رو بستم و به طرف اتاق مهندسین رفتم

ضربهی به در زدم و در رو باز کردم .سرم رو داخل کردم و گفتم:ببخشید مهندس رادمنش ،اون افرادی رو که منتظر شون بودید ،تشریف آوردن .
امیر هم گیج تر از من پرسید:کدوم افراد؟
گفتن از شرکت.....تشریف آوردن و با شما قرار ملاقات دارن.
امیر یه نگاه به بقیه کرد و از من پرسید:امروز؟
-اینطور گفتن
از جمع معذرت خواهی کرد و اومد بیرون و در رو بست.

تا به حال اینقدر نزدیک به من نایستاده بود .یه حسی درونم موج میزد.نا خودآگاه یه قدم رفتم عقب.

امیر آرم گفت:حالا کجا هستن؟

نمیدونم چرا صدام در نمی اومد.فقط با انگشت دستم به اتاق اشاره کردم .

امیر نگاهی به در اتاق کرد و دوباره پرسید :شما مطمئنید ؟
-اینکه انجا هستن یا نه ؟
-نه ...از این که گفتن امروز قرار ملاقات دارن.
-بله مطمعنم
سرش رو انداخت پایین .در باز شد و نیما هم اومد بیرون
نیما:امیر چه خبره ؟
امیر با کلافگی سرش رو تکون داد و گفت:نمی دونم چرا این خانوم سرحدی در مورد این ملاقات حرفی نزده .اون هم ملاقات به این مهمی !

نیما اخمهاش رو کرد تو هم وگفت :این دفه اولش نیست که چیزی یادش میره .یادت اون دفه نگفته بود شرکت ....تماس گرفتن و برای افتتاحیه دعوتمون کردن .یادته همین نرفتنمون،چقدر گرون برامون تموم شد .

امیر یه دستش به دیوار تکیه دادو سرش رو انداخت پایین و گفت:
میدونی چقدر منتظر این موقعیت بودم .اینها به هرکس وقت ملاقات نمیدن .
-پس چرا اینقدر معطل میکنی و نمیری تو؟

امیر صاف ایستاد و با اشاره به لباسش گفت:با این سر و وضع.

یه نگاه بهش انداختم.یه شلوار جین از اون مدل جدیدا پوشیده بود با یه تی شرت مشکی تقریبا چسبون که عظلاتش رو به خوبی به نمایش گذشته بود.
من هم مثل این ندید بدیدا گفتم:به نظر من که عالیه.

یه دفه هردوشون چرخیدن طرف من .تازه متوجه حرفام شدم.سریع گفتم:منظورم اینه که انقدر هم مهم نیست رسمی باشید .مهم اینه که اونها منتظر شما هستن و شما هم منتظر این فرست بودید پس بهتره زیاد معطلشون نکنید .

آخه دختر به تو چه ؟اصلا مگه تو خودت کار نداری که انجا وایسادی ؟


امیر رو به نیما گفت:تو هم میایی
-نه اگه لازم شد خبرم کن

من هم که هنوز همونجا وایساده بودم با نگاه امیر مثل لبو سرخ شدم و رفتم سرجام نشستم و الکی خودم و مشغول نوشتن کردم.

لحظه ای که امیر میخواست داخل اتاق بشه یه لحظه نگاهمون با هم تلاقی کرد و باز دل من هری ریخت پایین .اما باز هم مثل هر دفه نگاه امیر فقط یه نگاه ساده بود .

نیما روی یکی از صندلیها نزدیک میز نشست و گفت:این خانوم سرحدی دیگه شورش رو در آورده .
به خودم امدم و گفتم : با من بودید ؟

نیما به صندلیش تکیه داد و گفت:خانوم سرحدی رو میگم این دفه اولش نیست که اینچنین چیزی رو از قلم میاندازه .

تازه یادم اومد صبح اول وقت یکی از این شرکتها زنگ زده بود و از این که هنوز سفارششون که طراحی یه برج مسکونی بود به دستشون نرسیده ،شکایت کرده بود .کاغذی رو که این مورد رو روش نوشته بودم به نیما نشون دادم و گفتم:
راستی این شرکت هم زنگ زد گفت ،نقشه های برج هنوز به دستشون نرسیده ،حالا این و باید به شما نشون بدم یا به مهندس راد منش .
نیما روی صندلی صاف نشست و کاغذ رو از دستم گرفت و گفت:این چیه؟
-عرض کردم که صبح.....
میون حرفام اومد و گفت: اصلا ما در این رابطه چیزی نمیدونستیم !

-نمیدونستید! اما این شرکت خیلی شاکی بود گفت از زمان مهلتی که بهتون دادیم گذشته !
از جاش بلند شد و گفت:غیر ممکنه این هنوز باید تو نوبت باشه .ما در مورد این نقشه برای ۳ ماه دیگه قرارداد بسته بودیم
-شاید مهندس رادمنش در جریان باشه
هر چی باشه من هم در جریان قرار میگیرم .محال که در این مورد چیزی ندونم .
-پرونده های شرکتهای که قرارداد دارید دست کیه؟
-معمولا اینجور چیزها دست خانوم سرحدیه .

به صندلیم تکیه دادم و گفتم :یعنی میشه خانوم سرحدی شما رو در جریان نگذاشته باشه !

نیما به طرفم برگشت و دوتا دستش رو روی میزم قرار دادو گفت:امیدوارم که اینطور نباشه چون در این صورت امیر دیگه باید یه تصمیم حسابی در مورد این خانوم بگیره .همون چیزی که خیلی وقت پیش باید میگرفت و به حرفام توجهی نکرد
(یعنی امیر از این سرحدی خوشش میاد ....اه اه اه ،چه بد سلیقه )

گفتم :برای چی به حرفتون توجهی نکرد

نیما کاغذ رو روی میز گذشت و گفت :بخاطر این که ممکن بود کسی مورد اطمینان رو پیدا نکنیم .این خانوم سرحدی هم مهندس وحدت معرفی کرد .قبلا یه خانوم دیگه بود که اون هم از آشناهای یکی از بچههای دانشگاه بود .اما ۵ ماه پیش ازدواج کرد و دیگه نتونست بیاد شرکت .اون خانوم قبلی خیلی دقیق بود اما متاسفانه این خانوم سرحدی زیادی سر به هواست .از اول هم امیر متوجه این موضوع شد اما فکر نمیکرد اینطوری به کارهای ما لطمه بخوره ...هنوز هم نمیخواد باور کنه که این خانوم به درد این کار نمیخوره .

-خوب شما چرا اصرار نکردین در این مورد یه تصمیم درست و قاطع بگیرن.

-بخاطر این که کسی مورد اعتماد رو برای اینکار در نظر ندارم که بجای ایشون پیشنهاد کنم.در ضمن اینقدر کار سرمون ریخته که دیگه به فکر عوض کردن منشی نبودیم.

یه کم فکر کردم و گفتم .من یه پیشنهاد دارم .....اگه قول بدید مهندس رو راضی کنید تا عذر خانوم سرحدی رو بخواد ،من هم قول میدم یه منشی مورد اعتماد پیدا کنم

یه ذره نگاهم کرد .حتما پیش خودش میگفت این چه دلسوز شده .خبر نداشت چشم نداشتم این سرحدی رو ببینم .

نیما: و اگه پیدا نکردن چی ؟
-در حقیقت پیدا کردم .اما مطمئن نیستم بتونه کار کنه . یعنی از خودش مطمئنم که دوست داره اینجا کار کنه اما در مورد خانوادش مطمئن نیستم اجازه بدن کار کنه؟
-حالا کی هاست؟

یه ذره نگاهش کردم و گفتم :....شیوا .

یه برقی تو چشمهاش درخشید .

آی آی آی آی ....چشمهات لوت دادن.

اما یه لحظه بعد پرسید:چرا فکر میکنید خانواده اش مانع کار کردن اون در اینجا بشن ....فکر میکنید .......بخاطر امیر باشه

-نه اصلا.....اتفاقا مطمئنم اگه قرار بود شیوا کار کنه خانواده اش فقط با اینجا موافقت میکردن.اون هم فقط بخاطر مهندس .

وای ،مثل اینکه خراب کاری کردم .

به چهرش که حالا گرفته بود چشم دوختم .باید درستش کنم .

-حتما تا به حال به این موضوع پی بردید که بین مهندس رادمنش و شیوا یه صمیمیت خاصی هست .شیوا به من گفته این صمیمیت بخاطر اینه که انها همدیگر رو مثل خواهر ،برادر میدونن.برای همین میگم اگه شیوا قرار بود کار کنه خانواده اش فقط با اینجا موافقت میکردن .

نه ،مثل این که خوب امدم ،آخه ،بچه اخمهاش باز شد.

باید کاری میکردم که حتما شیوا اینجا کار کنه چون در این صورت اونها همدیگر رو بیشتر میتونستن ببینن .حالا دیگه مطمئن بودم نیما هم به شیوا علاقه داره .

نیما:پس دلیل مخالفت خانواده اش برای کار کردن چی میتونه باشه؟
-خوب پدر شیوا خیلی ثروتمنده،و در اصل دلیلی برای کار کردن شیوا وجود نداره .
نیما روی صندلی نشست و گفت:اره ،میدونم .....پدرش خیلی ثروتمنده

این جمله آخرش رو یه جوری گفت.یه چیزی مثل حسرت.!خیلی دوست داشتم به راحتی باهاش حرف میزدم اما نمیشد.
لبخند زدم و گفتم:شما کمکم میکنید؟
سرش رو بلند کرد و گفت:در چه مورد؟
-اینکه کمک کنید شیوا اینجا مشغول بشه دیگه .
-چه کمکی از من ساختس!من کاری نمیتونم در این باره بکنم .
-اگه بخواین میتونید.....اصلا موافقید ایشون اینجا مشغول بشه
حرفی نزد اما با نگاهش بهم فهمند .

لبخندم پررنگ تر شد و گفتم :خوب حالا که موافقین مهندس رو راضی کنید ، عذر خانوم سرحدی بخواد.
-اما شما از کجا مطمئن هستید شیوا خانوم بخواد کار کنه
-میخواد اما نه بخاطر برادرش
(امیدوارم انقدرها کارت خورت کج نباشه که متوجه حرفم نشده باشی.)

مهندس وحدت از اتاق مهندسین بیرون اومد و گفت :کار مهندس رادمنش هنوز تموم نشده ؟
- نه هنوز
نیما بلند شد و گفت:فکر میکنم فعلا خودمون ۳ تا باید رو پروژه کار کنیم .

و همراه مهندس به اتاق مهندسین رفت.با صدای موبایل گوشیم رو برداشتم و جواب دادم

-به ،چه عجب شیرین خانوم .میذاشتی حالا هم زنگ نمیزدی .بعد از ۲ روز تازه یادت افتاد جواب تلفنم رو بدی
-مستانه هیچی نگو که اصلا حوصله ندارم
-چیه ....دوباره با فرید دعوات شده
-گمشو من کی با فرید دعوام شده که این دفه دعوام بشه
-اخ ببخشید ...زوج خوشبخت ...من پوزش میخوام
-ا ا ا ا ...مستی میگم حوصله ندارم .کم مسخره بازی در بیار
- نه مثل این که خبریه ،خب بنال .
-مستی من حامله ام .
-چی!آخر خودت و لو دادی
-ا ا ا ..میگم ادا نیا بدتر میکنی
-خیل خب بابا .........مبارکه ,حالا چند ماهت هست .
-ای مرض...مگه من چند وقته عروسی کردم
-در ظاهر که ۴.۳ هفته
- مستانه بخدا اگه بخوای مسخره بازی در بیاری قطع میکنم .
-خیل خب بابا ....دیگه حرف نمیزنم
-مستی چیکار کنم
-این و به من میگی .اونوقت که تو بغل .....
داد زد :مستانه قطع میکنما
خندیدم و گفتم :خب حالا چرا اینقدر قاطی هستی تو
-............
-الو شیرین اونجایی
-اره دیگه پس میخواستی کجا باشم
-حالا جدی جدی حامله ای
-مگه شوخی هم دارم
-وای یعنی من دارم خاله میشم
-معلوم که نه ،هروقت هستی زایید میشی خاله
-برو گمشو با این بچه دماغوت
زد زیر خنده :مستانه خیلی دلقکی
-چاکریم
-مستانه خیلی دلم میخواست این ترم هم میومدم
-مگه میخوای نیای
-آره دیگه .حالم که اصلا خوش نیست این فرید هم که مثل این ندید بدیدا میگه باید خونه باشی .هم برای خودت خوبه هم برا بچه
-این رو که راست گفته ....حالا میخوای این واحد رو بندازی
-اره فردا میرم دانشگاه ....قسمت نبود این ترم باهم باشیم
-تو هم که از خدات بود
-نه مستانه ....من نمیخواستم به این زودی حامله بشم .هنوز خیلی زود بود
- از بس این شوهرت هول بود
خندید
-آی بی حیا ،یهوقت خجالت نکشی ...راستی اینجا رو چکار میکنی
-میام انجا به مهندس رادمنش میگم
-روت میشه
-وا مگه خلاف کردم!
-ولی خیلی حیف شد .جات خیلی خالیه
-تو دیگه دست رو دلم نزار که خونه .
-غصه نخور ، آخرش که باید حامله میشدی ....تازه اینطوری همه هوات رو دارن

-اینو خوب اومدی.هنوز هیچی نشده فرید نمیزاره دست به سور و سیاه بزنم

در اتاق میهمانان باز شد به شیرین گفتم :شیرین بعدا باهات حرف میزنم باید برم
-باشه .....فعلا


امیر همراه مهمانها اومد بیرون. یه لبخند که نشونه رضایتش بود ،رو لبش بود

(اگه میدونست وقتی میخنده چه خوشگلتر میشه همیشه میخندید)

آی آی ...مستانه حواست به کار خودت باشه ....چه معنی داره دختر این چرت وپرت ها رو بگه ...

وقتی که مهمانها رفتن امیر یه نفس بلندی بیرون داد و به طرف من برگشت . زود سرم رو انداختم پایین و دوباره الکی مشغول نوشتن شدم .نگاهم افتاد به نوشته شکایت اون شرکت .در اتاق مهندسین رو باز کرده بود که بره تو گفتم:آقای مهندس
-بله
-این مربوط به شماس
-خیلی مهمه
-اگه مهم نبود که نمیگفتم
امد طرفم و برگه رو از دستم گرفت .همون موقع نیما اومد بیرون
-امیر چی شد
-هیچی حل شد .....
رو به من گفت:این یعنی چی؟
-این یعنی شما باید به انها زنگ بزنید و علت بد قولتون رو براشون توضیح بدید
-بد قولی؟!!!
شونه ام رو انداختم بالا .یعنی به من چه.
نیما امد طرف امیر و گفت:این هم یکی دیگه از کارخرابیهای خانوم سرحدی
امیر متعجب گفت:حتما اشتباه شده
گفتم :فکر نکنم .....خیلی عصبانی بودن
نیما :بهتره یه زنگی بزنی
امیر رفت به اتاقش .من هم به نیما گفتم :الان بهترین موقع است که نقشمون رو عملی کنیم
نیما متعجب گفت:نقشه ؟
-آره دیگه ،الان بهترین موقع است که تلاش کنید شیوا اینجا مشغول بشه .
-من که نمیتونم در مورد ایشون به امیر حرفی بزنم
-شما فقط کافیه الان در مورد خانوم سرحدی حرفی بزنید
خندید و رفت به طرف اتاق امیر .
(نکرد فیلم بیاد جلو من .آی بسوزه پدرت عاشقی ....ببین چه کردی با بچه مردم )

-----------------------------

-الو،سلام شیوا جان خوبی
-سلام مستانه جان مرسی من خوبم تو چطوری
-خوبم مرسی .ببین من نمیتونم زیاد حرف بزنم .الان دارم از شرکت زنگ میزنم فقط یه کاری دارم که
بی برو برگرد باید قبول کنی
-اگه اینطوره پس چرا زنگ زدی
-به نفعت خانوم
-خوب اگه اینطوره زود بگو
-شیوا،این منشی شرکت چند روزیه نمیاد ،منهم موقتا منشی شدم
شیوا خندید و گفت:تبریک میگم ،شغل جدید رو میگم
-حالا بخند تا بعد .شیوا امروز فهمیدم این منشی شرکت خیلی شوته.خیلی هم کار خرابی کرده .اینکه این فامیلت میخواد ردش کنه بره ...یعنی امیدوارم
-خب حتما هم تو میخوای بشی منشی ،درسته
-نخیر شما قرار بشی منشی
-چی؟
-همین که شنیدی
-من که دنبال کار نبودم .تازه اگر هم دنبال کار بودم مطمئنا منشی نمیشدم
-دلتم بخواد ....شیوا من برای دل خودت میگم
-چی میگی تو
-بابا چرا حالیت نمیشه .اگه منشی اینجا بشی ،با نیما همکار میشی
-.............
-چیه صدات نمیاد .......شیوا این بهترین فرصته
-اما من نمیتونم
-بابا منشی بودن که بد نیست
-موضوع این نیست .من بابام اجازه نمیده کار کنم
-فکرش رو کردم .تو به بابات بگو امیر کارش گیره .یه چند وقتی میخوای کمکش کنی .
-گیریم که بابام قبول کرد .دانشگاه رو چکار کنم .من این ترم ۱ روزش از صبح تا شب کلاسم ۱ روزش هم تاساعت ۲ دانشگاهم
-ببین تو اول نظر بابات رو جلب کن ،بعدا در این مورد یه کاری میکنیم ...ببین من باید برم.قراره نیما با امیر صحبت کنه تا این منشیه رو رد کنن تو بجاش بیای
-نیما خودش گفت
-هی همچین .ببین فقط اگر امیر حرفی زد سوتی ندی ها ...فقط بگو دنبال یه کار نیمه وقت میگردی ...من باید برم ...فقط مخ بابات رو بزن.فعلاخداحافظ



همینطور به در بسته اتاق امیر خیره بودم .چقدر طولش میدن.بلاخره در اتاق باز شد و نیما اومد بیرون .

-آقای مهندس چی شد
-فعلا که گفت روش فکر میکنه
-یعنی چی اونوقت .
نیما اومد جلوی میزم ایستاد و گفت:یعنی همین دیگه
سرم رو جلو بردم و گفتم :امیدی هست ؟
همون موقع امیر هم اومد بیرون .یه نگاه به ما کرد .خودم رو کشیدم عقب.

نیما:امیر الان بگم همه برن ناهار ؟

امیر بدون توجه به ما رفت به اتاق مهندسین .

(این با خودش هم قهر)

نیما هم بدون حرفی رفت به همون اتاق .


.................................................. .................................................. ........


تو آشپز خونه شرکت مشغول چایی دم کردن بودم .آخه دیروز سر راه رفتم دو دست فنجان شیک ،با یه سینی خوشگل که با قندونش set بود ،با یه بسته چایی اعلا و یه بسته قند شکسته خریدم .آخه این چند روز بد جور هوس چایی کرده بودم .

امروز دیگه باید بفهمم این آقا بد اخلاقه چه تصمیمی گرفته .من که فردا نمیتونم بیام .یعنی میتونم اما نمیام .من فقط باید ۴ روز در هفته بیگاری کنم .حالا میخواد این سرحدی بیاد میخواد نیاد ،به من چه ؟

چایی ها رو ریختم تو فنجانهای که به اندازه تو سینی گذشته بودم .

(خدایی سلیقم حرف نداره)

سینی به دست امدم بیرون .معلومه هنوز حرف نیما با امیر تموم نشده که در اتاق بسته اس .آخه دوباره شیرش کرده بودم, بره با امیر حرف بزنه .
اول چایی ها رو برای بقیه بردم .کلی ذوق کرده بودن .

به ۳ تا چایی که تو سینی بود نگاه کردم .نمیدونم برم تو یا نه .....اما دلم طاقت نیاورد . ۲ تا ضربه با پام به در زدم و در و باز کردم .قیافشون دیدنی بود .

نیما بلند شد و گفت:بابا شما دیگه کی هستین ....امیر منشی خوب به خانوم صداقت میگن ها .

بعد هم اومد سینی چایی رو از دستم گرفت و گذاشت رو میز .امیر رفت پشت میزش نشست و مشغول تایپ چیزی شد .

(به این ادب یاد ندادن.نکنه فکر کرده من راستی راستی ابدارچیشم )

با هورتی که نیما از چاییش کشید نگاهم رفت طرفش .

نیما :به به ...چه خوش طعم.

با اشاره پرسیدم :چی شد .

آروم سرش رو تکون داد یعنی حله.

یه لبخند زدم و چاییم رو از رو میز برداشتم .نمیدونم چرا این دهن من بعضی وقتها بی موقع کار میکنه .رو به امیر گفتم چایتون رو بیارم انجا
بدون اینکه سرش رو بالا کنه گفت:نمیخورم

به جهنم که نمیخوری ....تا من باشم طرفم رو بشناسم حرف بزنم

در و بستم و امدم بیرون که دیدم خانوم نیکویی و رستگار فنجان به دست میرن آشپز خونه .پشت میزم نشستمو مشغول خوردن چاییم شدم .
خانوم ها هم بعد از تشکر دوباره رفتن به کارشون برسن.

کمی بعد نیما اومد بیرون .گفتم:بالاخره چی شد؟
-قرار شد عذر خانوم سرحدی رو بخواد .البته تا وقتی که کسی رو پیدا نکنه ,اینکار رو نمیکنه
-من امروز در مورد شیوا به ایشون میگم.
-حالا شما مطمئنید ،شیوا خانوم ...

میون حرفش امدم و گفتم :از اون مطمعنم ....فقط شیوا همه روزها رو نمیتونه کار کنه .اون بعضی روزها رو دانشگاه میره .
-اونطوری ممکنه امیر قبول نکنه .

حالا که تا اینجا اومده بودم باید تمومش میکردم

-راستش من میتونم روزهای که شیوا نمیتونه بیاد ، بجاش کار کنم ،البته اگر مهندس قبول کنه
نیما گفت :اون با من .......

تلفن به صدا در اومد و حرف نیما نیمه موند.گوشی رو برداشتم .با امیر کار داشتن .

یعنی این ۳ روز من شده بودم پادوی این آقا .از جام بلند شدم به طرف اتاق امیر رفتم .دستم به دستگیره بود که نیما گفت:خانوم صداقت ....
برگشتم به طرفش
گفت: ممنون
لبخند زدم و گفتم:خوشحالم که احساسم بهم دروغ نگفت

دستگیره در رو پایین دادم و در رو باز کردم .اما متوجه نشدم که امیر سینی بدست پشت در هستش .باز شدن در همانا و واژگون شدن سینی فنجانها هم همان.

شرمنده از اتفاقی که افتاده گفتم:ببخشید مهندس،نمیدونستم پشت در هستید .

چهره اش انقدر عصبانی بود که نگو .سرم رو پایین انداختم و به دست گلی که آب داده بودم نگاه کردم و گفتم:
اومده بودم بگم تلفن با شما کار داره .

یدفه صدای امیر رفت بالا:خانوم صداقت لازم نیست که برای هر تلفنی که به من میشه در این اتاق رو باز کنید و من رو صدا کنید.

بعد رفت به طرف تلفن و کمی آرومتر اما هنوز عصبانی گفت:فقط کافیه این دگمه رو فشار بدید ،من از اتاقم گوشی رو بر میدارم

بعد خودش دگمه قرمز رو فشار داد و گوشی رو گذاشت.

من اصلا انتظار همچین برخوردی رو نداشتم .از این که چنین برخورد کرده بود احساس حقارت میکردم .
هنوز جلوی در ایستاده بودم و به خورده های شکسته فنجانها چشم دوخته بودم .
امیر امد جلوی در ایستاد و گفت:اجازه میدید برم داخل یا میخواین تا شب همینجا به اینها زل بزنید
نیما معترض گفت:امیر تو چته؟
-من چیزم نیست .اما مثل اینکه .............

دستش رو تو موهاش کشید و بدون اینکه حرفش رو کامل کنه ،سریع از جلوی من رد شد و در رو محکم بست.
از بسته شدن در چشمهام بسته شد.

(معلوم نیست چه مرگشه.حالا خوبه من خودم پول فنجونها رو دادم.بمیرم هم دیگه دفترش نمیرم .فکر کرده محتاج دیدنشم )

نیما :شما به دل نگیرید .از دست خانوم سرحدی عصبانیه این کار ها رو میکنه.

گلوم رو صاف کردم و طوری که نشون بدم ناراحت نیستم گفتم:از اون عصبانیه چرا دق دلیش رو سر من خالی میکنه ....

بعد هم رفتم سر جام نشستم .اون هم یه نفس داد بیرون و رفت به اتاق کارش .

لحضه ای بعد امیر از اتاقش اومد بیرون .بدون این که سرم رو بلند کنم خودم رو مشغول نشون دادم.رفت به آشپزخانه و با یه جارو و خاک انداز اومد بیرون و مشغول جمع کردن خورده شکسته ها شد

پرو انگار از آدم طلبکاره .اگه کارم گیر نبود که یک دقیقه هم اینجا نمیموندم.

+ نوشته شده در  90/11/16ساعت 1:40  توسط فریماه  |